ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
19
قصص الانبياء ( فارسى )
مار را بگفت و او را پيش ابليس ببرد . ابليس راز خويش با وى بگفت . مار نرم شد و آن ملعون را در سر خود جاى بداد . بيامد برابر تخت آدم و با وى سخن آغازيدن گرفت و فريفتن گرفت . آدم پنداشت كه اين مارست كه سخن همىگويد . اگر بدانستى كه وى ابليس است هرگز با وى سخن نگفتى و حديث او نشنيدى . پس آدم را گفت ترا بسيار حق افتادست بر ما كه صحبت تو با ما دراز گشته است بدين سبب ترا نصيحتى خواهم كرد . آدم گفت مرا ناصح خداى بس بود . حوّا گفت ] b 8 [ بگذار تا سخن گويد . ابليس گفت يا آدم دانى كه خداى تعالى ترا زين درخت چرا منع كرده ؟ آدم گفت ندانم . گفت زيرا هركه ازين درخت بخوارد « 1 » جاودانه بماند و از اهل بهشت گردد ، و هركه نخورد از بهشت دور ماند و از خداى هم دور ماند ، و بدين سوگند خورد . قوله تعالى : وَ قاسَمَهُما إِنِّي لَكُما لَمِنَ النَّاصِحِينَ « 2 » . و بفريفت آدم و حوّا را . قوله تعالى : فَدَلَّاهُما بِغُرُورٍ « 3 » . چون اين بشنيدند حوّا برگشت و مىگفت تا بيازمايم . آدم گفت نبايد ، كه ما را عتاب آيد كه حق سبحانه و تعالى ما را نهى كرده است . حوّا گفت اهل بهشت در بهشت دروغ نگويند ، برفت و از آن درخت دو دانه بركند يكى را پنهان كرد ازو ، و يكى را به دو نيمه كرد ، يك نيمه آدم را داد و نيمى خود بخورد . در حال ، تاج از سر آدم بپريد ، و تخت از زيرش بيرون شد ، و جامها از وى جدا شدند و با وى در سخن آمدند و گفتند ما با كسى نباشيم كه اوامر حق را دست باز دارد و بىفرمانى كند . و خبر در بهشت افتاد . كه آدم فرمان حق را خلاف كرد و گندم بخورد . هرچه در بهشت كسى بودند بملامت آدم آمدند و ملامت مىكردند . چون نور مصطفى كه در پيشانى آدم بود بديدند ، گفتند اين نور از وى جدا نشدست ،
--> ( 1 ) - بخورد ( 2 ) - الاعراف 21 ( 3 ) - الاعراف 22